تبلیغات
چند کلمه حرف حساب!!! در باب دین... - سلام بر حسین(ع) قسمت پنجم
شنبه 20 آذر 1389

سلام بر حسین(ع) قسمت پنجم

• نوع مطلب: اخبار کانون سبحان ،
• نوشته شده توسط: ساعی حق جو

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام

                     

 (11-12)

 

ناگفته های قیام امام حسین (ع)

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(11)

[حركت سید الشهداء ع از مكه به سوى عراق‏ به نقل از کتاب الارشاد شیخ مفید]

 امام حسین علیه السلام چون اراده فرمود از مكه بسوى عراق رهسپار شود طواف كرد و میان صفا و مروه را سعى نمود، و از احرام خود بیرون آمده و احرام حج را مبدل به عمره كرد زیرا نمیتوانست حج را تمام كند از بیم آنكه او را در مكه بگیرند و به نزد یزید بن معاویه ببرند، پس آن حضرت با خاندان و فرزندان خود و آنان كه به او از شیعیان پیوسته بودند از مكه بیرون آمد، و هنوز خبر شهادت مسلم به او نرسیده بود.  از فرزدق شاعر روایت شده كه گفت: در سال شصت هجرى به همراه مادرم براى بجا آوردن حج بمكه میرفتم، پس همچنان كه مهار شتر او را بدست داشتم و در حرم (حدود مكه كه جزء حرم است) وارد شدم ناگاه حسین بن على علیه السلام را دیدار كردم كه با شمشیر و اسلحه از مكه بیرون میرود، پرسیدم این قطار شتر از كیست؟ گفتند: از حسین بن على علیهما السّلام است، پس بنزد آن حضرت آمده سلام كرده و عرض كردم: خداوند خواسته و آرزویت را در آنچه میخواهى روا سازد، پدر و مادرم بفدایت اى فرزند رسول خدا چه چیز تو را بشتاب واداشت كه از انجام حج دست باز دارى؟ فرمود: اگر شتاب نمیكردم گرفتار میشدم، سپس بمن فرمود: تو كیستى؟ عرض كردم: مردى از عرب میباشم و بخدا سوگند بیش از این من نپرسید (و تفتیش شناسائى مرا ننمود) سپس فرمود: مرا از مردمى كه در پشت سر دارى (مردم عراق) آگاه كن (كه در باره یارى ما چگونه هستند)؟ من عرض كردم: از مرد آگاهى پرسیدى (و من خوب آنان را مى‏شناسم) دلهاى مردم با شما است ولى شمشیرهاشان با دشمنانتان میباشد و قضا (و قدر الهى) از آسمان فرود آید و خدا آنچه خواهد بجا آورد، فرمود: راست گفتى كار بدست خدا است، و هر روزى در كاریست، پس اگر قضا (و خواست خدا) فرود آمد بدان چه ما میخواهیم و بدان خوشنودیم (و بر طبق دلخواه ما بود) پس خداى را بر نعمتهایش سپاس گوئیم و او خود نیروى شكرگزاریش را عنایت كند، و اگر بر دلخواه ما نشد پس دور نشود از خواسته خود آن كس كه نیتش حق باشد و پرهیزكارى پیشه كند. من گفتم: آرى (چنین است) خداوند تو را بآنچه دوست دارى برساند و از آنچه بیم آن دارى بر حذر دارد، و من پرسشهائى (دینى) از نذر و مناسك (حج) از آن حضرت كردم و پاسخ مرا داده آگاهم كرد، آنگاه اسب خود را براه انداخت و فرمود: درود بر تو و از همدیگر جدا شدیم.و چون حسین بن على علیهما السلام از مكه بیرون رفت یحیى بن عاص به همراهى گروهى كه (برادر یحیى) عمرو بن سعید فرستاده بود بنزد آن حضرت آمدند (و این عمرو بن سعید به دستور یزید از شام به بهانه بجاى آوردن حج با گروهى بمكه آمده بود كه آن حضرت را در مكه دستگیر كند و بنزد یزید فرستد و اگر نه او را بكشد به هر صورت فرستادگان آمده و) عرض كردند: باز گرد، بكجا میروى؟ حضرت اعتنائى نكرده براه خود برفت در نتیجه دو دسته با تازیانه بجان هم افتادند و حسین علیه السّلام و همراهانش بسختى مقاومت كرده به راه افتادند (آنان نیز كه چنان دیدند به مكه باز گشتند، سید الشهداء علیه السّلام و همراهان همچنان راه را بسوى عراق پیمودند) تا به تنعیم (كه نام جایى است در سه میلى یا چهار میلى مكه) رسیدند، در آنجا قافله‏اى دید كه از یمن مى‏آمدند، پس شترانى از آنان براى بارهاى خود و همراهانش كرایه كرد و بصاحبان شتر فرمود: هر كه از شما میخواهد با ما بعراق بیاید ما كرایه او را میدهیم و در زمان همراه بودنش به او نیكى كنیم، و هر كه میخواهد در راه از ما جدا شود بهر اندازه كه همراه‏ما باشد كرایه آن اندازه راه او را مى‏پردازیم، پس گروهى از آنان با آن حضرت براه افتادند، و گروهى دیگر از رفتن خوددارى كردند. از آن سو عبد اللَّه بن جعفر (پسر عموى آن حضرت و شوهر خواهرش زینب علیها السلام) دو فرزند خود عون و محمد را بنزد حضرت فرستاد و نامه نیز بوسیله آن دو براى او فرستاد كه در آن چنین نوشته بود:

اما بعد من ترا بخدا سوگند دهم كه چون نامه مرا خواندى از این سفر بازگردى، زیرا من بر تو ترسناكم از این راهى كه بر آن میروى و بر تو ترسناکم از اینكه هلاكت تو و پریشانى خاندانت در آن راه باشد، و اگر امروز تو از میان بروى روشنائى زمین خاموش خواهد شد، زیرا تو چراغ فروزان راه یافتگان و آرزو و امید مؤمنان هستى، و به راهى كه میروى شتاب مكن تا من بدنبال این نامه خدمت شما برسم و السلام.

عبد اللَّه (این نامه را فرستاد و از آن سو) بنزد عمرو بن سعید رفته از او درخواست كرد امان نامه براى حسین علیه السّلام بفرستد و او را آرزومند سازد كه از این راه باز گردد، پس عمرو بن سعید نامه براى آن حضرت نوشت و در آن نامه او را امیدوار به نیكى و صله كرد و بر جان خویش آسوده خاطر ساخت، و آن نامه را به وسیله برادرش یحیى بن سعید فرستاد، پس یحیى و عبد اللَّه بن جعفر بآن حضرت رسیده و پس از آنكه پسران خود را فرستاده بود (خود نیز آمده) و نامه عمرو بن سعید را به او دادند و در بازگشت آن حضرت كوشش بسیار كردند، سید الشهداء علیه السّلام فرمود: همانا من رسول خدا (ص) را در خواب دیدم و مرا بآنچه بدنبال آن میروم دستور فرمود، آن دو گفتند: آن خواب چه بوده؟ فرمود: آن را براى كسى نگفته و نخواهم گفت تا خداى خویش را دیدار كنم،  پس همین كه عبد اللَّه بن جعفر از بازگشت او ناامید شد به دو فرزند خویش عون و محمد دستور داد ملازم آن جناب باشند و به همراهش بروند، و در ركابش شمشیر زنند، و خود با یحیى بن سعید بمكه بازگشت پس حسین علیه السّلام با شتاب بسوى عراق روان شد و توقف نفرموده تا بمنزل ذات عرق (كه نزدیك دو مرحله راه بمكه است) رسید.

و چون خبر رهسپار شدن حسین علیه السّلام از مكه بسوى كوفه به عبید اللَّه بن زیاد رسید حصین بن نمیر رئیس سربازان و نگهبانان خود را بقادسیه (كه در پانزده فرسنگى كوفه است) فرستاد، و او لشكر و نگهبانى میان قادسیه و خفان (كه بالاتر از قادسیه است) از یكسو، و میان قادسیه و قطقطانه (كه نزدیكى كوفه است) از سوى دیگر بگمارد (و همه این مسیر را كنترل كرده و تحت نظر گرفت) و بمردم گفت: این حسین است كه میخواهد به عراق بیاید (مراقب باشید)، و حسین علیه السّلام چون به منزل حاجز رسید كه جایى است از بطن الرمة (بطن الرمة جایى است كه حجاج بصره در آن فرود آیند و با آنان كه از كوفه براى حج روند در آنجا بهم رسند) قیس بن مسهر صیداوى، و برخى گفته‏اند عبد اللَّه بن یقطر برادر رضاعى خود را بكوفه فرستاد، و هنوز خبر شهادت مسلم بن عقیل را نشنیده بود، و نامه بوسیله او بمردم كوفه نوشت:

 «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» (نامه ایست) از حسین بن على به برادران از مؤمنین و مسلمانان خود سلام علیكم، همانا خدائى را سپاسگزارم كه شایسته پرستشى جز او نیست.

اما بعد پس همانا نامه مسلم بن عقیل بمن رسید كه در آن از نیك اندیشى شما و فراهم آمدنتان براى یارى و گرفتن حقِ از دست رفته ما خبر میداد، من از خدا خواسته‏ام كه كار ما را نیك گرداند،و بهترین پاداش را در این باره بشما بدهد،  و من در روز سه‏شنبه هشتم ماه ذى حجة روز ترویة از مكه بسوى شما رهسپار شدم، و چون این فرستاده من بشما رسید در كار خود بشتابید و كوشش كنید، زیرا من همین روزها بر شما درآیم، و السّلام علیكم و رحمة اللَّه و بركاته.

و مسلم بن عقیل بیست و هفت شب پیش از آنكه كشته شود نامه به آن حضرت علیه السّلام نوشته بود، و مردم كوفه نیز نوشته بودند كه در اینجا صد هزار شمشیر براى یارى تو آماده است، درنگ مكن (و بشتاب).

قیس بن مسهر كه نامه حضرت را مى‏آورد به سوى كوفه آمد بقادسیه رسید (دیده‏بانان) حصین بن نمیر او را گرفته بنزد عبید اللَّه بن زیاد فرستاد، عبید اللَّه باو گفت: (دست از تو بر ندارم تا اینكه جریان كارت را بگوئى یا) بمنبر روى و حسین بن علىِ دروغگو را ناسزا بگوئى، قیس به منبر رفت و حمد و ثناى خداى را بجا آورد سپس گفت: اى گروه مردم این حسین بن على بهترین بندگان خدا پسر فاطمه دختر رسول خدا (ص) است (كه بسوى شما مى‏آید) و من فرستاده او بجانب شما بودم پس او را بپذیرید، و عبید اللَّه بن زیاد و پدرش را لعنت كرد و براى على بن ابى طالب از خدا رحمت خواست و بر او درود فرستاد، عبید اللَّه دستور داد او را از بالاى بام قصر به زیر اندازند، و برخى گفته‏اند كه دست بسته او را به زمین انداختند، پس استخوانهایش درهم شكست و هنوز رمقى در او بود، مردى كه نامش عبد الملك بن عمیر لخمى بود پیش آمد و سرش را برید بدو گفتند: این چه كار ناشایستى بود كردى و سرزنشش كردند؟ گفت: خواستم آسوده‏اش سازم. ( دنباله این داستان و وقائع بعدی در نوشتارهای آینده خواهد آمد.)

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه

.................................................................

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(12)

در برگه شماره قبلى قسمتى از وقائعى كه در سفر امام حسین علیه السلام از مكه به سمت كوفه اتفاق افتاده است طبق نقل كتاب الارشاد بیان شد و وقائعى كه از مكه تا منزل حاجز (نام  مكانى است) اتفاق افتاد بیان شد و اما ادامه وقائع:

حسین علیه السّلام از منزل حاجز به راه افتاد و به سوى كوفه رفت تا رسید به آبى از آبهائى كه در آن بیابان بود در آنجا عبد اللَّه بن مطیع را دید كه در كنار آن آب فرود آمده، چون حسین علیه السّلام را دید بنزد آن حضرت رفت و گفت: پدر و مادرم بقربانت اى پسر رسول خدا چه چیز تو را بدین سرزمین كشانده و حضرت را گرفته از اسب فرود آورد- حسین علیه السّلام فرمود: چنانچه میدانى معاویه از این جهان رخت بربست، پس مردم عراق به من نوشتند و مرا بسوى خویش خواندند، عبد اللَّه بن مطیع عرض كرد: اى فرزند رسول خدا ، خدا را به یاد تو مى‏آورم از اینكه حریم اسلام به سبب تو پاره شود، ترا بخدا سوگند دهم در باب حرمت قریش، ترا بخدا سوگند دهم در باره حرمت عرب، بخدا سوگند اگر آنچه در دست بنى امیه است (از خلافت) بخواهى هر آینه تو را میكشند، و اگر ترا كشتند بعد از تو هرگز از دیگرى چشم ترس نخواهند داشت، بخدا سوگند این حرمت اسلام است كه پاره شود، و حرمت قریش و حرمت عرب است پس این كار را مكن و به كوفه مرو، و خود را در برابر جنگ بنى امیه قرار مده حسین علیه السّلام سخن او را نپذیرفت جز اینكه به همان راه برود از آن سو عبید اللَّه بن زیاد دستور داد راه واقصه (كه نام جایى است در راه مكه) تا شام و تا راه بصره ، همه را ببندند و نگذارند كسى از این راهها بیرون رود یا درآید، و حسین علیه السّلام به راه خویش میرفت و خبر از جایى نداشت تا به مردمی برخورد کرد. از ایشان پرسید (چه خبر؟) گفتند: نه بخدا ما خبرى نداریم جز اینكه (راهها را بر ما بسته‏اند) نمى‏توانیم بیرون رویم و نه بجائى درآئیم، پس حضرت براه خود ادامه داد.

گروهى از قبیله فزاره و بجیلة گویند: ما بهمراه زهیر بن قین بجلى بودیم و با او  از مكه بیرون آمدیم، و با قافله حسین علیه السّلام هم سفر بودیم (و هم چنان كه او با همراهانش به سوى كوفه میرفت ما نیز جداگانه به همراه زهیر میرفتیم و از آنجا كه از بنى امیه اندیشه داشتیم نمیخواستیم با او هم منزل شویم) و چیزى نزد ما ناخوش‏تر از این نبود كه در جایى با او هم منزل شویم، تا اینكه حسین علیه السّلام برفت و در جایى فرود آمد كه ما نیز جز این چاره نداشتیم كه در آنجا فرود آئیم، پس حسین در یكسو فرود آمد و ما نیز در سوى دیگر فرود آمدیم، در این میان كه ما نشسته بودیم و مشغول خوردن غذائى بودیم ناگاه مردى از طرف حسین علیه السّلام نزد ما آمده سلام كرد سپس بر ما درآمده گفت: اى زهیر بن قین همانا ابا عبد اللَّه الحسین علیه السّلام مرا بسوى تو فرستاده است كه (بگویم) بنزد او بروى؟ پس هر كه با ما نشسته بود آنچه در دست داشت انداخت و خموش نشستیم .زن زهیر به او گفت: سبحان اللَّه! آیا پسر پیغمبر خدا بسوى تو میفرستد و تو بسوى او نمیروى؟ چه شود كه نزدش بروى و سخنش را بشنوى سپس باز گردى؟ زهیر بن قین به نزد آن حضرت علیه السّلام رفت و چیزى نگذشت كه خوشحال برگشت بدانسان كه صورتش میدرخشید، و دستور داد خیمه‏هاى او را بكنند و بارها و اسباب سفر او را بسوى حسین علیه السّلام ببرند، آنگاه به زنش گفت: تو را طلاق دادم و آزادى، پیش كسان خود برو، زیرا من دوست ندارم بسبب من گرفتار شوى، سپس به همراهان خود گفت: هر كس از شما میخواهد پیروى من كند، و گر نه اینجا آخرین دیدار ما است، (سپس زهیر گفت:) اكنون من همه شما را بخدا میسپارم.

زهیر پس از آن پیوسته در میان همراهان حسین علیه السّلام بود تا آنكه كشته شد. و عبد اللَّه بن سلیمان و منذر بن مشمعل كه هر دو از طائفه بنى اسد بودند روایت كنند و گویند:

چون ما حج بجاى آوردیم اندوهى نداشتیم جز اینكه در راه بحسین علیه السّلام برسیم و بنگریم سرانجام كارش بكجا میكشد، پس بسوى كوفه براه افتادیم و شتران خود را بشتاب میراندیم تا در منزل زرود (كه نام جایى است) بآن حضرت رسیدیم، و چون نزدیك باو شدیم مردى را از اهل كوفه دیدیم (كه مى‏آید و) چون حسین علیه السّلام را دیدار كرد راه خود را كج كرد و حسین علیه السّلام ایستاد گویا میخواست او را ببیند و (چون دید آن مرد راه را كج كرد) رهایش كرده به راه افتاد، ما نیز بدنبال آن حضرت براه افتادیم، پس یكى از ما گفت: نزد این مرد برویم از (اوضاع و احوال كوفه از) او بپرسیم زیرا خبر كوفه نزد اوست ما بسوى آن مرد رفته تا باو رسیده گفتیم: «السّلام علیك» گفت: «و علیكم» بدو گفتیم: اى مرد از چه قبیله‏اى هستى؟ گفت: از قبیله بنى اسد. گفتیم: ما نیز از بنى اسد هستیم تو كیستى؟ گفت من بكر بن فلان هستم، ما نیز نسب خود را براى او بیان داشتیم (و پس از اینكه همدیگر را شناختیم) باو گفتیم: ما را از مردمى كه پشت سر گذاشتى آگاه كن؟ گفت: آرى من از كوفه بیرون آمدم و مسلم بن عقیل و هانى بن عروة كشته شدند، و آن دو را دیدم كه پاهاشان را گرفته و در بازار میكشیدند.

 [رسیدن خبر شهادت مسلم به آن حضرت‏]

پس ما برگشتیم تا بحسین علیه السّلام رسیدیم و با او براه افتادیم تا شامگاهى به منزل ثعلبیة فرود آمد هنگامى كه فرود آمد ما به نزد آن حضرت آمده بر او سلام كردیم، پاسخ سلام ما را داد، ما به او عرضكردیم: خدایت رحم كند همانا نزد ما خبرى است كه اگر بخواهى آشكارا آن را براى تو بگوئیم، و اگر خواهى پنهانى‏؟ حضرت نگاهى به ما و به أصحاب خود كرد سپس فرمود: پرده میان من و ایشان نیست (و اینان همگى محرم اسرار منند و رازى را از ایشان پوشیده ندارم) به او گفتیم: آیا دیدى آن سوارى كه دیروز عصر با او روبرو گشتى؟ فرمود: آرى و من میخواستم از او پرسش (اوضاع و احوال را) بكنم گفتیم: بخدا ما بخاطر تو از او خبرگیرى كردیم و از پرسش كردن ، شما را كفایت نمودیم، و او مردى بود از قبیله ما خردمند و راستگو و دانا، و او بما خبر داد كه از كوفه بیرون آمده بود و مسلم و هانى كشته شده و آن مرد خود دیده بود كه پاهاشان را گرفته و بدنهاشان را در بازار میكشیدند، حسین علیه السّلام فرمود:  «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» رحمت خدا بر ایشان باد، و این سخن را چند بار بر زبان جارى كرد پس ما باو عرضكردیم: ما تو را بخدا سوگند میدهیم در باره جان خود و خاندانت كه از همین جا بازگردى زیرا كه تو در كوفه یاور و شیعه ندارى، بلكه میترسیم همه آنان در كار آزار و زیان تو باشند؟ آن حضرت نگاهى به پسران عقیل كرده فرمود: چه اندیشید همانا مسلم كشته شد؟ آنان گفتند: بخدا ما باز نگردیم تا انتقام خون مسلم را بگیریم یا آنچه او چشید ما هم بچشیم. هر کس میفهمید که حسین علیه السلام تصمیم بر رفتن (باین راه) دارد (و چیزى جلوگیر او نخواهد شد) پس ما باو عرض كردیم: خداوند آنچه خیر است براى تو پیش آورد، فرمود: خدا شما را رحمت كند، همراهان آن حضرت عرض كردند: بخدا تو مانند مسلم بن عقیل نیستى و اگر بكوفه درآئى مردم بسوى تو بشتابند (و یاریت كنند)حضرت خاموش شد و در آنجا بماند تا چون هنگام سحرگاه شد بجوانان و غلامان خود فرمود: آب بسیار بردارید، آنان آب بسیارى كشیده همراه برداشتند سپس از آنجا كوچ كردند، پس آمد تا بمنزل زباله رسید حسین علیه السّلام نامه بیرون آورد و براى مردم خواند بدین مضمون:

 «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» اما بعد همانا خبر دهشت انگیزى بما رسیده و آن (خبر) كشته شدن مسلم بن عقیل و هانى بن عروة است، و همانا شیعیان ما دست از یارى ما كشیده‏اند، پس هر كه میخواهد بازگردد باكى بر او نیست و بازگردد، و ذمه و عهدى از ما بر او نیست، مردم از كنار او پراكنده شده و بچپ و راست رفتند تا همان همراهانش كه از مدینه با او آمده بودند بجاى ماندند و اندكى كه از آن پس بایشان پیوستند، و اینكه امام علیه السّلام این كار را كرد براى آن بود كه آن جناب علیه السّلام میدانست همانا این عربهائى كه بدنبالش آمده‏اند پیروى ایشان از آن حضرت بخاطر این بوده كه گمان كرده‏اند او بشهرى در خواهد آمد و مردم آنجا فرمان‏پذیر او خواهند شد، و حضرت این معنى را خوش نداشت و میخواست اینان به این راهى كه میروند بدانند سرانجام آن چیست، و ندانسته اقدام بكارى نكنند، و چون سحرگاه شد به همراهان خود دستور داد آب بسیار بردارند سپس برفتند تا به بطن عقبه رسیده در آنجا فرود آمد، پیرمردى از بنى عكرمه را در آنجا دیدار كرد كه نامش عمرو بن لوذان بود، پیر گفت: بكجا میروى؟ فرمود: به كوفه، پیر گفت: تو را بخدا سوگند دهم كه بازگردى زیرا بخدا نمیروی جز بسوى سرنیزه‏ها و شمشیرهاى برنده، و این مردمى كه بسوى تو فرستاده (و تو را دعوت كرده‏اند) اگر از جنگ با دشمن ، تو را كفایت میكردند و كارها را براى تو آماده و روبراه میكردند آنگاه تو بر ایشان وارد میشدى نیكو بود، ولى با این وضع كه شما بیان میكنى (و این خبرها كه از آنان بگوش تو رسیده) من صلاح در این كار شما نمى‏بینم، حضرت فرمود: اى بنده خدا آنچه تو اندیشى بر من پوشیده نیست، و لكن خداى تعالى در كار خود مغلوب نشود (یعنى آنچه اراده حقتعالى بر آن قرار گرفته جز آن نخواهد شد) سپس فرمود: بخدا دست از من برندارند تا خون من بریزند، و چون چنین كردند خداوند بر ایشان مسلط سازد كسى را كه آنان را زبون و پست كند تا بدان جا كه پست‏ترین و زبون‏ترین امتها شوند.

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه


نظرات() 


برچسب ها: ناگفته های قیام امام حسین (ع) ، شهادت مسلم ،
دنبالک ها: حسین (ع) ،
roseludtfabcek.exteen.com
شنبه 31 تیر 1396 ساعت 04 و 06 دقیقه و 32 ثانیه
I am regular visitor, how are you everybody?

This article posted at this site is really good.
foot pain from sciatica
پنجشنبه 22 تیر 1396 ساعت 09 و 33 دقیقه و 43 ثانیه
I am very happy to read this. This is the type of manual that needs
to be given and not the accidental misinformation that's at
the other blogs. Appreciate your sharing this greatest doc.
monicabarnell.jimdo.com
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ساعت 06 و 40 دقیقه و 14 ثانیه
Your means of describing all in this article is genuinely good,
every one be capable of effortlessly know it, Thanks a lot.
Daryl
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 04 و 07 دقیقه و 02 ثانیه
Hello! Someone in my Facebook group shared this website with us so
I came to give it a look. I'm definitely enjoying the information. I'm bookmarking and will be tweeting this to my followers!
Terrific blog and terrific design and style.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر